|
حقیقت ها از دهان تو نرسیده به گوش من زهر شدند. مانند عموی هملت زهر را به گوشم ریختی و قلبم را بی دفاع در قفس تنگ سینه ام با اسید زهرت تکه تکه کردی... پس از آن شب هر چقدر تکه ها را بالا می آورم اما اسید حرفها و خاطراتت مانند قدرتی جاودانه و شکست ناپذیر همچنان مرا در خود حل می کند, هر روز... هر ساعت... هر دقیقه... گفته بودم روزی ناپدید خواهم شد. ____________________________________ پ.ن: I'm back. ( من برگشتم) پ.ن: قبل از آنکه ترکم کنی, ترکت کردم.
here is closed for a while or maybe for ever. اینجا برای یه مدت یا احتمالا برای همیشه بسته است. _____________________________ پ.ن: ز من بگذر که من مرغی اسیرم... پ.ن: احساس خالی بودن می کنم.انگیزه ام منجمد شد.
تمام کره ی زمین را بدنبالت دویدم شمال گفت :یک روز است که رفته. جنوب گفت: صبح حرکت کرد. غرب گفت: 5 سال اینجا زندگی می کرد. شرق گفت: هرگز در اینجا نماند. پیدایت نکردم. به تو هرگز نرسیدم. آخر... فراموش کرده بودم زمین به دور خودش می چرخد. _______________________________________ پ.ن: دفعه ی بعد در آسمان ردت را پیدا می کنم. پ.ن: امروز بیست ساله شدم. پ.ن: هیچ سوالی پاسخ قطعی ندارد.
دیشب. زیر سنگینی سکوت اتاقم . آرام می بافتم. زشت و زیبا را... در میان تار و پود بافته هایم. شکل صورتت زنده تر از همیشه شکل گرفت. دستهایم سرعت گرفتند. بدنت کم کم نیز شکل گرفت. بافتم. آنقدر بافتم که اتاقم پر شد از تو. به دورم پیچیدی. گرم شدم...چه مطبوع! گرم...داغ... سوختم! پیچیدی....سفت تر! نفسهایم به شماره افتاد... دنیا سیاه شد.... یک بوسه. بافته ها باز شدند. صبح شده بود! ______________________________________ پ.ن: Z: maybe i'll fly 'n come to ur dreams ME: C'mon! that's impossible! i tried before...but useless پ.ن: تاکید می کنم, این نوشته واقعی است! پ.ن: تاکید 2 , به پی نوشت اولی برای درک بهتر مراجعه شود.
|
About![]()
بنگ!
Home
|